خرید بک لینک

درباره سایت

خراش

امکانات وب

دقیقا ۲۳ روزه که من در وطن جدیدم هستم. همه چی زیباتر و شیرین تر از چیزیه که فکر میکردم. دلم برای کسی یا چیزی تنگ نشده. جز گاهی برای همسرم. اونم شاید از فشار تنهاییه. چون هیچوقت تنها نبودم. حداقل بیست ساله که در هیچ دوره ای تنها نبودم. قوی و محکم وایسادم. البته که هنوز به سنگ بزرگی برنخوردم تا ببینم چند مرده حلاجم. چالش ها و سختی ها برام شیرینه. فعلا اینجا رو دوست دارم. سیگار به من برگشته بعد از اینهمه سال. امیدوارم بتونم پسش بزنم. نه غمگینم نه خسته. حال خوبم برام عجیبه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 15:28

دوری و غربت حس عجیبیه. هم اونی که میره هم اونی که میمونه چیزی رو تجربه میکنن که برای خیلیا قابل درک نیست. که از درد و رنجت هیچوقت به همدمت نمیگی تا نرنجه. یا روزای ناخوشی سراغشو نمیگیری که نگران نشه.نمیدونم این روزای آخر سِر شدم یا هوش و حواسمو از دست دادم یا چی. اینقدر که عزیزانم از رفتنم غمگینن من نیستم. اصلا نمیدونم چرا فیلم هندیش میکنن. تاحالا ۴۰۰ کیلومتر فاصله داشتیم حالا میشه مثلا ۱۰هزار کیلومتر. چه فرقی داره؟ مگه تاحالا هر روز غروب به مامانم اینا سر میزدم یا مثلا آخر هفته ها با دخترخاله هام میرفتیم گردش یا مثلا سالی یه بار رفیقامو میدیدم؟ مگه تاحالا عروسی میشد عزایی میشد من بودم؟ اصلا من ۱۸ سال ساری بودم خب ۱۸ سالم هست که ساری نیستم. مهم اینه که الان کجام.الانِ من، میشه همون گذشته ای که قراره بعدا دلم براش تنگ بشه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:17

نفهمیدم از کی شروع شد و هرسال دوروبرم خلوت تر شد. آدمای اطرافم کمتر و کمرنگتر شدن. از دوستام خونوادم همخوابگاهیام هم کلاسیام همکارام همسایه هام یکی یکی از همه کندم. حالا هم از همسرم. یه جوری شده حالا که وقت کوچ رسیده میبینم جای خالی کسی قرار نیست اذیتم کنه چون اصلا کسی نبوده که جاش بخاد خالی بشه. یه جور ترسناکیه این تنهایی. قصد دارم در مکان جدید با آدمها بیشتر ارتباط برقرار کنم.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 18:17

تصاویر شیکاگو رو برای اولین بار به مامانم نشون دادم. گفتم ببین دارم میرم اینجا. اولین عکس العملش این بود که گفت آدم میترسه! خواستم بگم اره مامان منم میترسم. ولی گفتم نه بابا قشنگ و هیجان انگیزه اتفاقا. این شروع ادای آدمای قوی رو درآوردن برای من بود. بخاطر خونوادم و بچه هام.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: سه شنبه 21 فروردين 1403 ساعت: 19:41

پریروز که آفیسر گفت ویزا شدی گریه ام گرفت. همه فکر کردن اشک شوقه. اما برای من شروع آشوب بود.

چقدر آینده مبهمه. نمیدونم دووم میارم یا میشکنم.

خوشحال نیستم. کاش خدا اگه هست، یه دستی برسونه و ویزای علی رو هم بده.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 0:50

روزای سختی رو میگذرونم. الکی گریه ام میگیره. نمیدونم از ترس آینده ی مبهمه در امریکاست یا از غم شکست در کانادا. سر یه دوراهی سخت موندم که بین آینده بچه هام و بودن کنار همسرم باید یکی رو انتخاب کنم. میترسم که برم و پشیمون بشم یا نرم و پشیمون بشم. نمیدونم می ارزه از همسرم دور بمونم تا آینده بچه هامو بسازم یانه. تک و تنها از پس زندگی برمیام یانه. نکنه اونجا برا بچه هام کم بذارم و کمبودی حس کنن. کاش خدا یهو یه گشایشی ایجاد میکرد. اگه خدایی هست. کاش دست از سر کچل من برداره و اینقدر اذیتم نکنه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1402 ساعت: 14:28

در بلاتکلیف ترین حالت زندگیم به سر میبرم. در آستانه مهاجرتی که اصلا مشخص نیست به کجاست و حتی مشخص نیست انجام میشه یانه. خیلی از خودم راضی هستم که دوباره ورزش رو شروع کردم. فقط وقتی عکسامو میبینم میفهمم که دارم پیر میشم. دلم میخاد آرومتر باشم و کمتر حرف بزنم.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: شنبه 27 آبان 1402 ساعت: 16:52

موجهای نزدیک ساحل کوچیک هستن. جلوتر که میری تلاطم بیشتر میشه. شاید انتظار برای رسیدن دوباره روزهای آروم گذشته، بیهوده باشه. نمیدونم بالاخره اون وسطای اقیانوس یه جایی دریا آرومه یانه.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 1:28

در بچگی بی اختیار و اجباری دیندار بودم. بعد رفتم دنبالش و آگاهانه دیندار شدم. کم کم دیدم دین بیخوده فقط باید به یه چیزی چنگ زد. شده به گاو در هندوستان یا به خدای نامرئی در ایران. فکر میکردم آدمایی که به هیچی اعتقاد ندارن خطرناکن. حالا فهمیدم بی آزارترین آدمها همونایی هستن که به هیچی اعتقاد ندارن.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 1:28

هرچقدر تو زندگیت دشمن بیشتری داشته باشی خودت بدبخت تری چون انرژیهای منفیش به خودت برمیگرده. اگر یه نفر اذیتت میکنه میتونی بذاریش کنار. نباید باهاش درگیر بشی. نتیجه این درگیری هرچی هم که باشه از روح و روان تو میکَنه و میبَره.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 1:28

اوضاع سیاسی ریخته به هم. با اینکه پنج ماه میگذره اما هنوزم شبها از فرط اضطراب خوابم نمیبره. تا گوشیو میذارم کنار فکر میکنم خبری شده باز روشن میکنم میچرخم توش. اونقدری که تا چندماه پیش اشتیاق برای مهاجرت داشتم دیگه ندارم. فکر میکنم هنوز امیدی هست و باید بمونم و بسازم. "امید" همون چیزیه که این روزا با پررنگ شدنش زندگی خیلی از ایرانی ها رو متحول کرده.انرژی و انگیزه و شادابی که توی چندسال اخیر هی کمتر میشد داره بهم برمیگرده. تا جایی که بتونم از زمان حالم استفاده میکنم. همچنان چشم انتظار خبرهای مثبتی از مهاجرتم هستم.پسرام بزرگتر و بزرگتر میشن و من دیگه به مرحله ای رسیدم که وقتی یکی ازم سنمو میپرسه باید فکر کنم و حساب کنم ببینم چندسالمه. عمر که از نیمه میگذره دیگه جوون نیستی و برات فرقی نمیکنه که چقدرش باقی مونده. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: شنبه 15 بهمن 1401 ساعت: 20:28

من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید.

"ببين،
هميشه خراشی است روی صورت احساس.
هميشه چيزی،
انگار هوشياری خواب،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارايی
كنار حادثه سر می كشيم."

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: چهارشنبه 27 مهر 1401 ساعت: 12:06

منتظرم بچه هام بزرگتر بشن سرم خلوت بشه تا به خودم برگردم. امیدوارم قبل از مرگم چنین فرصتی داشته باشم. برای پیاده روی های طولانی و تنها. برای ساز زدن. خوندن و نوشتن های هر روزه. سیگار و سفرهای بی برنامه. برای موی کوتاه و تماشای آسمون. باید به خودم برگردم.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:06

مقصر پدر و مادرم هستن. نذاشتن با کسی ازدواج کنم که دوسش دارم و دوسم داره. نمیگم عشق همه چیو حل میکنه. اما عشق و محبت گذشتن از مشکلات رو راحت تر میکنه. کافی نیست اما لازمه. یک عمر در حسرت میمونم. از من که گذشت. اما به پسرام یاد میدم که اولویت اصلی توی زندگی عشق و علاقه است.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:06

گرچه که زندگی من پر از تحولات بزرگ بوده اما این بار اگر بشه و بتونیم مهاجرت کنیم قطعا بزرگترین تحول خواهد بود.

این روزا همش به عدد ۴۰ فکر میکنم و ازش میترسم. دلم میخاد جوون بمونم. اما گریزی نیست.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 23:06

صفحه بندی