برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
نفهمیدم از کی شروع شد و هرسال دوروبرم خلوت تر شد. آدمای اطرافم کمتر و کمرنگتر شدن. از دوستام خونوادم همخوابگاهیام هم کلاسیام همکارام همسایه هام یکی یکی از همه کندم. حالا هم از همسرم. یه جوری شده حالا که وقت کوچ رسیده میبینم جای خالی کسی قرار نیست اذیتم کنه چون اصلا کسی نبوده که جاش بخاد خالی بشه. یه جور ترسناکیه این تنهایی. قصد دارم در مکان جدید با آدمها بیشتر ارتباط برقرار کنم.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
تصاویر شیکاگو رو برای اولین بار به مامانم نشون دادم. گفتم ببین دارم میرم اینجا. اولین عکس العملش این بود که گفت آدم میترسه! خواستم بگم اره مامان منم میترسم. ولی گفتم نه بابا قشنگ و هیجان انگیزه اتفاقا. این شروع ادای آدمای قوی رو درآوردن برای من بود. بخاطر خونوادم و بچه هام.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
در بلاتکلیف ترین حالت زندگیم به سر میبرم. در آستانه مهاجرتی که اصلا مشخص نیست به کجاست و حتی مشخص نیست انجام میشه یانه. خیلی از خودم راضی هستم که دوباره ورزش رو شروع کردم. فقط وقتی عکسامو میبینم میفهمم که دارم پیر میشم. دلم میخاد آرومتر باشم و کمتر حرف بزنم.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
در بچگی بی اختیار و اجباری دیندار بودم. بعد رفتم دنبالش و آگاهانه دیندار شدم. کم کم دیدم دین بیخوده فقط باید به یه چیزی چنگ زد. شده به گاو در هندوستان یا به خدای نامرئی در ایران. فکر میکردم آدمایی که به هیچی اعتقاد ندارن خطرناکن. حالا فهمیدم بی آزارترین آدمها همونایی هستن که به هیچی اعتقاد ندارن.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی

من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید."ببين،
هميشه خراشی است روی صورت احساس.
هميشه چيزی،
انگار هوشياری خواب،
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشت های روشن او را
بسان سم گوارايی
كنار حادثه سر می كشيم."
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
منتظرم بچه هام بزرگتر بشن سرم خلوت بشه تا به خودم برگردم. امیدوارم قبل از مرگم چنین فرصتی داشته باشم. برای پیاده روی های طولانی و تنها. برای ساز زدن. خوندن و نوشتن های هر روزه. سیگار و سفرهای بی برنامه. برای موی کوتاه و تماشای آسمون. باید به خودم برگردم.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
مقصر پدر و مادرم هستن. نذاشتن با کسی ازدواج کنم که دوسش دارم و دوسم داره. نمیگم عشق همه چیو حل میکنه. اما عشق و محبت گذشتن از مشکلات رو راحت تر میکنه. کافی نیست اما لازمه. یک عمر در حسرت میمونم. از من که گذشت. اما به پسرام یاد میدم که اولویت اصلی توی زندگی عشق و علاقه است.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی