از دیروز فهمیدم که من دو نفرم! بابا اولین نفری بود که این خبرو شنید چون کنارم بود. هیچ گونه حس خاصی ندارم. فقط میخام زودتر این 8ماه بگذره تا از تنهایی دربیام. گاهی هم به آینده دور فکر میکنم. میگم اینا انگار ماموریت من در دیار غربته. که باید بچه بیارم به سروسامون برسونم و برگردم ولایت خودمون. همش این حسو دارم که یه روز برمیگردم. من متعلق به اینجا نیستم.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی